یه چند وقتی که فقط از سر دلتنگی سری به وبلاگم می زنم و لی حال و حوصله به روز کردنشو ندارم اما میخوام دوباره بنویسم

اونایی که موافقن من با یه داستان کوتاه دیگه شروع کنم دستا بالا.


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۱۳ توسط محمد

 

سلامم را به باد گره زدم

تا پیش پای تو رها کند

به عطرت رسید

سرگیجه گرفت

راهش را گم کرد.

 

بوسه ای بستم به گیسوی قاصدک

تا به موی تو بیاویزد

از دیدنت چنان به رقص درآمد

که بوسه را گم کرد.

آمدم

جیبم پر از قاصدک

گیسو پر از نسیم

چشمم پر از غزل

تا در گشودی

در همهمه نگاه و لبخند و مهربانی

خودم را گم کردم.

 

شعری از ساغر شفیعی

پ.ن: در حال ایجاد تغییرات اساسی در زندگیم هستم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ توسط محمد

 

باد آرام در گوشم زوزه می کشد

همه جا تاریک است

فقط به جلو خیره شده ام و راهم را ادامه می دهم

گاهی کورصداهایی غریب از پشت سر به گوشم می رسد

اما جرات ندارم که باز گردم و ببینم که چیست

احساس میکنم کسی یا چیزی به من نزدیک تر می شود

سرعت گام ها و اندازه قدمهایم را بیشتر می کنم

نفسم به شماره افتاده

از بادی که به خیسی عرق پیشانیم می خورد احساس سرما می کنم

دیگر توان ندارم و خستگی امانم را بریده

آخر این جاده لعنتی هم که معلوم نیست

به سرم زده تا برگردم و ببینم چیست که مدام مثل سایه دنبالم می آید

برگشتم و دیدمش

وای خدای من،

مرگ است

پس او بود که همیشه چون سایه ای دنبال من بود

رویش را ببین

چه زشت و چه زیباست مرگ ...


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/٥ توسط محمد

تنهایی خوبه اما از یه حدی که میگذره دیگه خسته کننده میشه

 

خسته شدم......

 

پ.ن: خیلی حرف دارم برا گفتن اما ...


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ توسط محمد

بلاخره من هم طلبیده شدم و دارم میرم کربلا

البته میدونم  جز خوبی از من چیزی ندیدین ولی حلالم کنید.

 

پ.ن: خیلی ذوق دارم اصلا تو حال خودم نیستم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۳ توسط محمد

یا حسین مظلوم...

خیابونهای تهران توی شبهای محرم خیلی دیدنیه. من که خیلی دوست دارم.

صدای طبل و سنچ و نوحه و عزاداری، همش یه حال و هوای خاصی به آدم میده.

من که اینجوریم حالا شاید بقیه خیلی خوششون نیاد.

 

پ.ن: التماس دعا دارم تو این شبهای بزرگ و عزیز. یادتون نره دعام کنین خیلی کارم گیره.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢۳ توسط محمد

تولد، تولد، تولدم مبارک....

 

ساعت 2 بامداد روز ششم آذر ماه 1366 دیده به جهان گشودم

خیلی خوشحالم که متولد پاییز و آدر ماه هستم اما امسال نمیدونم چرا ولی هیچ شور و شوقی برای تولدم ندارم.

شاید ... !؟!؟!

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٥ توسط محمد

 

یکی از سخت ترین اتفاقاتی که توی زندگی انسان می افته اینه که مجبور بشه بین عقل و احساسش یکی رو انتخاب کنه.

 

من توصیه می کنم بیشتر به حرف عقلتون گوش کنید، ضرر نمی کنید.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۸/٢۳ توسط محمد
درباره وبلاگ
دانشجوی رشته روزنامه نگاری دانشگاه علامه طباطبایی و طرفدار سرسخت پرسپولیس هستم. در ضمن قلم من هیچ محدودیتی نداره.
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ